تبليغاتX
شعرهاي پنهاني من
 

 

و سرانجام زنانه گي مبهم من

در كشمكش جاده و انتظار

تمام خواهد شد

 

وقتي كه خونمردگي هوا روبه كبودي مي رود

تو درحال قدم زدني

و من در معصوميت جاده

شعر مي شوم

 

جنازه ي سلولهايم تجزيه مي شوند به واژه هاي بارور

و شاعرانه گي ام به تمام شهر سرايت مي كند

 

ناقوسها مي نالند .

روي تنت

جاي انگشتهاي من ، زخم مي شود.

نام مرا داد مي كشي.

سيگار خيرات مي كني.

چشمهايت لاي شعرهايم كورمي شود.

و برهنه مي شوي از تمام حافظه ات .

 

صفحه هاي دفترم را

دور تا دور پيكرت قنداق مي كني

تا كفاره ي سالها نبودنت را

سطر به سطر ادا كني

 

جنون به سماع مي رسد.

زمان سكوت مي كند در برابر اين درد .

 

 كاهنه اي

تو را باشعرهاي من تعميد مي دهد .

 و تو

به حرمت

شبي همخوابگي بامن

از گناه ـ زمين مبرا مي شوي.

 

من خواب ديده ام

كه من و تو

مرده هاي همزاديم .

 

 

                                                           ساناز -27مرداد 87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:15  توسط ساناز | 

 

 

 

مردي لابه لاي نت هاي معصومي آواز مي خواند ... Oh my love, my darling

 

 

 

سلام "خیال لطیف" ...

 

دوباره وسعت اين دلتنگي چنان پهن شد در دلم كه سراغ دستهايم راه افتادم .

تمام ديروز ، به دنبال كشف يك مفهوم ، شهر را چرخ مي زدم . زير پاهايم تابستان آزار دهنده اي  مشغول نفس نفس زدن بود ...

هي راه مي رفتم ...

هي زمين زير پاهايم كش مي آمد ...

و خيال تو هي مي باريد روي سرم .

 

از سر عاشقی ـ عجیبی که این روزها سخت در من درد می کشد،   چرخ زده بودم دور خودم و نامه هاي هايدگر را می خواندم كه براي الفريده نوشته بود . درست صفحه 24 ام ، سطر ششم بود  كه نوشته بود:" اين خوشبختي عظيم ، مرا به خاك سياه مي نشاند . من فقط اجازه دارم اين حس فوق العاده را ، در آن احترام دردناكي حس كنم كه در نهايت ، عميق تر از آن است كه ما آنرا شادي مي ناميم . بايد آرام بگيرم ، نه ، نمي توانم ، مي خواهم تمام زندگي ساده ام را در مقابلت بتكانم و با آرامش براي قلبت داستان بگويم "

 

درست ساعت 5:23 بود كه سرم گيج رفت .

 

درست روبروي تصويري از تو . كنار همان صندلي ، همان ميز كه اين روزها شبيه پنجره ، داد مي زند .

دستهايم شبيه ساعتي شد كه سردي اش را لاي حرارت _ انگشتهاي تو پنهان كرده بود . یادت هست ؟

همان شبی که ماه نیمه تمامی شهر را می سوخت و چشمانش را دوخته بود به طیف لبخندهای تو که در من سایه می انداخت .

 

زير پوستم كشيده مي شدي ...دلم مي خواست تمام تنم را براي كشف تو از پوست جدا كنم .

رگهايم را به تسخير ضربانت در آورده بودي.

تو آنيموس بودي و پژواك مي شدي در تنم  و تهيدستي _ روح مرا چنان پر كرده بودي كه من شبيه آفرينشم شده بودم .

یادم نیست کی بود . ولی برایت نوشته بودم که که من طعم ریواس می دهم و حس می کنم ساقه هایم ، از ریشه ،  پیچک اند .

دوباره دور خیالت پیچیده بودم .

 

درست ساعت نامعلومي از زمان بود كه تنت زير پوستم ، به رستاخيز دوباره در آمده بود   

 

انگار دوباره لحظه ي دوپاره گي و آوارگي بود و هيبت اين دلتنگي و عشق چنان عظيم بود كه مرگ مزمن مرا ناپديد مي كرد .

 

مردي لابه لاي نت هاي معصومي آواز مي خواند ... Oh my love, my darling
I've hungered for your touch
A long lonely time
Time goes by so slowly
and time can do so much
Are you still mine?
I need your love, I
I need your love
God speed your love to me
.

.

.

درست ساعت تاريكي  _ محض بود كه احساس كردم  دلم براي سخاوت آغوش تو سخت بي تابي مي كند .

 

زمان را زیر دندانهایم گاز گرفتم و تو فشرده شدی پشت بسته گی چشمهای تاریکم .

و تجسم ساده ای از تو بود که خواب را به تمام تنم بخشید.

.

.

.

صدای سکوت می آید و خواب جیر جیر می کشد در شب .

 

بگذار حرفهايم را خلاصه كنم : 

 

چنان دوستت دارم  كه قبول كرده ام ،  تقدير ديگري جز  اينگونگي تو نيست .

 

 

                                                                                 می بوسمت

                                                                                        ساناز

                            

                                                                                   ۲۳مرداد ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:15  توسط ساناز | 

يكي تو

يكي او

يكي ديگري

يكي هر آنكه نام مرا  آلود

 

 

من از تمام شمايان گله دارم

 

 

در اين قربانكده اي كه مرا از موهايم مي آويزند

و سهم لذت من باران سنگ است

و اعتبار بيضه هاي يك مرد ، برابر تمام من است

و هزار ان هزار حقارت ريز و درشت

 كه ارثيه سكوت _  سالها زن است

چرا تو به تنهايي _ من دامن زدي ؟

 

 

خيال مي كردم نام تو "زن " است

 و تو دستهاي مرا حدس مي زني

شعرهاي مرا مي داني

دردهاي مرا مي خواني

 

يعني تو هم به خيال بخشيده شدي ؟؟؟؟!!!!!

 

 ***

ديشب تمام زندگي ات را مرور كردم

و چنان گريستم

كه شب به تنهايي ام تسليم شد

تمام كابوسها به من خنديدند

خانه ام پر از مترسك شد

و گلدان خانه ام آخرين نفسهايش را شمرد

 انگارتو هم نخواستي

حقارت این اتهام را

كه سالهاست زنجیر پاهای مرا می کشند

از روي حرمت نام من پاك كني ...

 

حالا مردي ديگر به شهامت من خواهد خنديد

مردي كه اتاق خواب را براي فراموشي تو تاريك كرد

و صدايش از بيچارگي مرگ نعره زد

 از پوست تو دزديد

و نطفه هاي فراموشي را

به سرنوشت تو آويخت

 

و من صداي ناله هاي كودكي را شنيدم

كه در شعرهاي من زجر مي كشيد ...

 

 

خودت بگو

با  اين تنهايي عجيب

چگونه مي توان بي خيال مرگ شد ؟

 

 

 

***

برايت فالي از فروغ گرفتم 

كه نشسته بود

و ته مانده هاي اميد مرا مي شمرد:

 

 

وهم سبز


تمام روز در ‌اینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ‚ باد که گویی
در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
 و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله ‚ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب ‚ از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
 و گرمی تن جفتم
به انتظار  پوچ تنم ره نمی برد
 کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
 که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
 مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردنک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
 تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
 به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
 به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
 و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
 از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:33  توسط ساناز | 

 

Soundtrack of Papillon

 

 

اين روزها كار خيالم ، گره زدن نام توست به تمام خاطراتي كه با تو نداشتم .

و نوشتن نامه هايست كه سطرهايش توقع كوچكترين نظم را ندارد و شايد دليل ، همين بود كه من دنبال جمله هاي ساده و بي رمق راه افتادم و صميمت _ تو را چنان در اين سطرها پيچيدم ، كه خيال كردم تو در دستهاي من دراز كشيده اي و من لبهايم را به صراحت تو بخشيده ام ...

 خبر تازه اينكه اين روزها نقاش شده ام...

 

مادرم می گوید شبیه خلیج شده ام ...و با صدای مرغان دریا گریه می کنم .

 

گاهی پشت چشمهایم،  سایه سایه انتظار می کشم  تا شباهت پیکرت را ناخوانده حدس بزنم .

 

گاهی به اصرار دلتنگی تو ، آنقدر شعر می گویم که مرا به نام شاعر می شناسند .

 

مادرم مي گويد : تمام اين ها نشانه ی  دلتنگي است ...

 

ولي من از خودم خبر دارم ...و گمان مي كنم  من به جنوني رسيده ام كه تعبير عاشقانه ي عقلانيت است .

 

گاهي مشتي از هواي تنفس تو را روي بالشم پخش مي كنم  .

كار ساده اي نيست ...من تمام عطرهاي مردانه را بو كرده ام ...و تو در يك بطري مستطيلي عطري عجيب پنهان شده بودي ...

 

گاهي چنان چشمهايم را تسليم نگاهت مي كنم كه تو مسخ مي شوي و من روي تن بي اراده ي تو ، شهوت پوست گندم را مزمزه مي كنم  .

 

اين روزها ، من به انتخاب خودم ، خيال تو را هر جا كه مي خواهم مي برم ...

 

گاهي خيابان را با من راه مي روي .

گاهي  فحشهاي مرا پرت آدمها مي كني

گاهي  خنده هاي مرا بغل مي كني و  مي كوبي به خيال رام _ آسمان

 

من به انتخاب خودم ، دلتنگي ات را هجوم مي آورم .

يا نه ....آنقدر مي رقصم كه مي رقصانمت ...

يا حتي كنار تو سيگار ها را مي سوزانم و مي كشانم به "فاصله ي رخوتناك هم آغوشي " هاي مختصرمان .

 

تو هفته هاست  بي خيال اين ماجرا شده اي ...هفته هاست .

 

ولي من ، همين هفته هاست كه تازه  ، خيال اين ماجرا را در سرم  پيدا كرده ام .

 

مرا چنان به عشق رسانده اي كه ديگر آدمكي را وصل به عشق نمي بينم ...و هرچه خيال مي كنم ، جز طعم خالص عشق نيست ...

 

در اين رابطه  ، من با عشق برابر مي شوم ...

 

پشت سر اين ماجراي عاشقانه ، هيچ مردي با من نخوابيده .

 

شايد اين تصادف _ سردي دستهاي تو با موهاي من بود كه پوست گردنم را فشرد و من پشت گوشهايم به طعم گرسنه اي فكر كردم ، كه هيچگاه سير نشد ...

شايد  اين آوارگي هاي دوست داشتنم بود كه كولي تنم را به روسپيگري هاي خيال تو آغشته كرد .

شايد

شايد

شايد ...

 

ولي حالا نگاه مي كنم به سرنوشتي كه تو برايم رقم زده اي ..

 

حالتي آرام

خنده اي ناتمام

و عشق در پهنه دستانم به چرخش كيواني در آمده ...

 

حالا عشق را به زانوان تمام عابران احتمالي هم تسليم مي كنم و بي تفاوت از كنار حوصله شان نمي گذرم ...

 

شايد تو ناخواسته مرا در اين حادثه بارور كردي. ولي يادت باشد كه گناه اين فصل از زندگيم به گردن تو آويخته ...

 

فلسفه بود ونبودت را  اين گونه تعبير مي كنم :

 

مي تواني باشي

مي تواني نباشي

 

مي تواند كسي ديگر به جاي تو باشد

مي تواند كسي ديگر به جاي تو نباشد

 

 

احتمال بودن و كم شدن و گم شدنت برابر هم است ...

 

تنها نتيجه مسلم اين جنون اين است كه از اين پس ، عشق بزرگتر از توست ...بزرگتر از هر كسي كه سهمي از روزگارش را با من به اشتراك مي گذارد .

 

من اين جنون را به طعم گرسنه ي  روح تو مديونم . كه هيچگاه سيرم نكرد ...

 

 

ساناز – 13مرداد 87

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:43  توسط ساناز | 

 

 

 

 

بگو کدام باد تو را به در خانه ام کوبید ......با همین آواز کولی باد   با من برقص ...........

 

 

 

ديگر شبيه هيچ چيز نيستي

جز كلاژ لبخند و پوست

 

و كودكي

كه از ترس

مترسك يك مرد را پوشيده .

 

 

من از ويرانه هاي د ِلفي

به لبخندهاي تو رسيدم

 

-جايي كه پاهاي زن را براي ورود مي بريدند-

 

 

 

شايد تو كفاره ی عبور پاهاي من از ويرانه هاي ممنوعه بودي

 و گناه بودنت آنقدر شيرين بود

كه به تمام تنم چسبيدي

 

 

بگو

كدام باد

تو را به در خانه ام كوبيد

كه اينگونه سراسيمه

تو را

مي برد از من

 و من

ته مانده هاي تو را

لاي اين شعر حبس مي كنم ؟

 

 

آيا هيچ نيستي ؟

جز كلاژ لبخند و پوست؟

درون قاب عكس هاي "مردي كه هميشه مي خندد"؟

 

نه !

نه !

نه !

 

 

من به دوست داشتنم احترام میگذارم

و ترسی ندارم

از این اعتراف نحیف:

که امروز

دستهایم را روی کاغذ ریختی

و مرا تسلیم شعر کردی

 

ولی کاش برای فهمیدن من

کمی حرف داشتی !

 

 

                                                                           

 

                                                                   ساناز- 29 تيرماه – تهران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:28  توسط ساناز |